راه رفته

ما حرفهایمان را زده ایم

و تو راهت را رفته ای

و در این سالهای دور

بر نرده های پنجره

در کلبه جنگلی

غباری ...

نه تو در آن کلبه بوده ای

و نه خاطره ای.

تنها من می خواسته ام

که در آن کلبه بی نشان

بگریم.

***

ما حرفمان را زده ایم

و تو رفته ای.

کوچه مَشّاق

دیگر اکنون نیست

نه پنجره های چوبی اش

نه آدمها

و نه رد پروانه ای

که کودکیهای مرا با خود دوانده است.

اکنون نمی دانم

در کجای آن کوچه

برایت گریسته ام.

***

ما حرفهایمان را زده ایم

و تو

نه برمیگردی

و نه شعرم را می خوانی

و نه اکنون

به خاطر می آوری

که این بافتنی که می بافی

نخ بی انتهایش

از خیال کدام شاعر تنهاست.


قم - 98/04/19


/ 0 نظر / 92 بازدید