دماغ سوخته

پارسال محرم سر دیگ شُله غُلغل شله کار دستم داد و شُله غلید و پرید رو دماغم و دماغم سوخت و نوشتم تو مطلب دماغ سوخته ...

امسال اما پای یه دیگ دیگه دلم سوخت ...

از اول صبح رفتم پای دیگ و تمام مدت سعی کردم شوخی نکنم و سرم تو کار خودم باشه. حرفی نزنم. نظری ندم و نذارم نفسم از بالا به مسائل نگاه کنه. درست آخرای دیگ بود نزدیک غروب که سوال یه جوونی راجع به دیگ، افسار نفس رو از دستم گرفت و پاسخش رو دادم و گوشه ای و کنایه ای سنگین هم زدم به خنده ها و غیبت ها و مسخره بازیای جوونترها پای دیگ امام حسین علیه السلام اما ... اما ...

حرفم دو دقیقه طول نکشید که یه جوونی خداحافظی کرد و زود رفت.

یه ربع بعد یکی بهم گفت فلانی اون جوون که رفت میدونی کیه؟ چه کاره است؟ گفتم نه. گفت مدافع حرم بوده

به حرفهام که دقت کردم دیدم مرد عمل که باشی سخته تحمل کنی حرف اهل حرف رو. حق داشته که بره. من چیز بیراهی نگفتم اما فاصله حرف تا عمل و فاصله مردان حرف و مردان عمل اونقدری هست که عرصه برای مرد عمل تنگ بشه و بره هر چند حرف درست باشه.

از اون روز که دلم به حال خودم بدجور سوخته با خودم میگم هادی تو کجای کاری؟ مرد عمل پای دیگ حسین با دیگران همراهی میکنه و چیزی بروز نمیده و تو تمام ظرفیت نداشته خودت رو جمع میکنی که یه جا فوران کنی و خودی نشون بدی. میگم حالا فهمیدی که مرد عمل پای سادگی و خنده و تمسخر دیگران می ایسته ولی پای شعار نه. پای حرف بی عمل نه و زود میره.

عجب درسی داد استاد عمل به من بی عمل. بعضیها چه زود استاد می شن! بیهوده نمی گفتن که جبهه دانشگاهه. دانشگاه عمل.


/ 0 نظر / 75 بازدید