اندوه بی پایان صف

صف در سالهای دهه 60 اندوه بزرگ من بود. مادرم همیشه درست وسط تماشای فیلم سینمایی (که جمعه ها ساعت 4 فقط) در تلویزیون می گذاشت من یا برادرم رو مجبور می کرد بریم نون بگیریم. همیشه شلوغ بود حتی اون موقع ومادرم فکر می کرد حتما اونموقع خلوت تره. اشکالش این بود که فکر کنم همه مادرا همین فکر رو می کردن.

ماجرا به اینجا ختم نمی شد. من هنوز بعد از 30 سال بزرگترایی رو که تو صف جا می زدن نبخشیدم. هنوز اندوه ناتوانی در مقابل این کار بزرگترا و خشم فرو خورده م رو دلم سنگینی میکنه. و نخواهم بخشید. نه به این خاطر که صف طولانیتر و انتظار من و حراسم از نرسیدن نون بیشتر می شد، بلکه به خاطر اینکه زلالی کودکیم رو که منطبق بود بر اعتماد و صداقت و ترحم به کوچکترها و رعایت قانون ساده نظم، زود از من گرفتند. باور پاکم رو به جهان پیرامونم و آدمهای دیگه زود ازم گرفتند.

و اندوهی بزرگتر هم بود ... بعلاوه همه نگرانیهام برای جلوگیری از جازدن بزرگترها ممکن بود نون نرسه و من از ابتدای رفتن به سمت نونوایی که دوان دوان بهش می رسیدم این اضطراب دائم رو با خودم داشتم و بدبختانه گاهی به حقیقت می پیوست. نون تموم می شد و من برای خانواده پر جمعیتم دست خالی و دل پر می بردم.

هنوز از پس سالها وقتی یاد اون صف ها میفتم گریه م میگیره. برای کودکیم. برای نانی که به خانه نمی بردم. هیچ وقت این اندوه کوچک نشد و تمام هم نشد.

/ 4 نظر / 66 بازدید
baqsangestan

عجب داستان مشترک!! و البته درجه یکی.

khakesaridarbad

جالب بود البته دهه شصتی ها هنوزم تو صف هستند و هنوز هم بهشون جفا میشه

khakesaridarbad

کاش نانوایی محلتون انصاف داشت اجازه نمی داد حق شما ضایع بشه امان از مسئولینی که با تمام وجود به پشت میز چسبیده و صف های آن طرف میزشان را نمی بینند.

digikala20

چقدر قشنگ به تصویر کشیدین دهه شصتیارو که از همون تولد تا کنون همه دیر میرسن