ماشین سواری چپه

من و داداشم بچه که بودیم بیشتر آویزون دایی بودیم برای مسافرت رفتن

یه بار برای رفتن به سلطان سلیمان باهاشون رفتیم سوار یه وانت

من و داداشم و دوتا پسردایی نشستیم در منتها الیه ماشین ... برعکس ... یعنی رو به عقب نشسته بودیم با باربند باز و مدااااام ... دور شدن رو میدیدیم ... از همه چیز دور میشیدیم. دور و دورتر

دو روز گذشته رفتم قم کاری داشتم و زیارت هم رفتم .. برای من شهر بسیار خاصیه ورفت و آمد بهش بسیار سخت

داشتم میگفتم از سفر

حرکت وانت آروم بود چون یه ماشین پر پر از آدم بود ... من به آسفالت نگاه میکردم و خط چین وسط جاده ومدام تکرار می شدند و حرکت میکردند از زیر پای من به سمت دوردست جاده فرار می کردند. پاهای آویزون من و بود و داداشم و پسردایی هام. باید مواظب میبودم دمپایی از پام نیفته و ...

دو روز گذشته خیلی تو اتوبوس بودم

این خاطرات یادم اومد و در ادامه ش دیدم برعکس نشستن تو ماشین چیز جالیه. یعنی به جای اینکه تمرکزمو ببره رو مقصد تمرکزمو می بره رو مبدأ. میگه مقصد همون مبدأ هست. یعنی وقتی که رفتم قم بجای حس نزدیک شدن حس دور و دورتر شدن داشتم و وقتی کارم تموم شد و نشستم تو ماشین برای برگشت تازه گفتم آخیییشش

ماشین دفعه قبل راه رو اشتباهی رفته حالا مسیرش درسته ... به سمت مبدأ

سفر وقتی دلت جایی مونده باشه دورشدنه و تا وقتی برنگردی ...


/ 1 نظر / 102 بازدید
fnd135155

خیلی جالب بود منو برد به خاطره ی وانت سواری و سفری که با اون رفتیم ...یادش به خیر